آرنیکاآرنیکا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره

آرنیکا گل همیشه بهارم

آقا گل

امروز بعد از ظهر از من التماس بیا بخواب آرنیکا نه همه عروسکها تو آوردی روی بالش ردیف کردی می گی همه بحوابید ازت می پرسم منم بخواب ننننننننننننه همه خ ها رو ح می گی گل گل به گلهای روی میز اشاره می کنی نه مامان خراب می شه الان بهت گل می دم می رم از توی آشپزخونه برات گل میارم بعد چند دقیقه صدات میاد آقا بیا گل  آقا گل رفتی توی بالکن داری گلها تو به ملت نشون می دی فکر کنم از گل فروشهای سر چهار راه یاد گرفتی تا دیدی دارم بهت می خندم از اینکه غافلگیر شدی ناراحت می شی میرم دوربین بیارم از عکس بگیرم با عجله میای تو دوربین و از دست میگیری تا عکسهای قبلیتو نگاه کنی یه چند وقتیه می خوام ببرمت آتلیه ولی با این ژستهایی که می ...
21 تير 1392

بیست و هفت ماهگی

عزیز مامان بیست و هفت ماهگیت مبارک اواخر این ماه یعنی درست از دیروز جملات سه کلمه ای میگی وقتی خواب میاد می گی بیا یا یا کنیم دیشب بهت گفتم برو بالش بیار لا لا کنیم یه نگاه به دور و ورت انداختی و گفتی بایش یفت کمد متاسفانه هنوز وقتی مهمونی می ریم یا کسی میاد خونمون اذیت می کنی نمیدونم با این مشکل چیکار کنم همه می گن باید بیشتر ببرمت بیرون و مهمونی ولی مگه توی یه هفته کسی بیشتر از دو روز می ره مهمونی البته خودم دارم یه چیزای کشف می کنم وقتی که تو رو باردار بودم سرکار میرفتم آخه از بس که حالم بد بود توی خونه نمی تونستم بمونم وقتی سرکار می رفتم زمان برام زودتر می گذشت ولی حال و حوصله هیچ کس و نداشتم وقتی کسی بهم ...
21 تير 1392

بیست و شش ماهگی

بیست شش ماهگی ات مبارک   خدا رو شکر این ماه توی صحبت کردن خیلی پیشرفت کردی هر چیزی هم که می شنوی اگه خوشت بیاد هی تکرار می کنی وقتی بازی می کنی منتظری ببینی من چی می گم بعد همونو برای خودت تکرار می کنی  عاشق شنیدن صدای قشنگتم چقدر منتظر این روزها بودم  این هم چند عکس که بابا به مناسبت سالگرد ازدواجمون ما رو  برد بیرون حسابی بهت خوش گذشته  بود بزور آوردیمت خونه اینجا هم داری به گربه غذا می دی بلکه مامانت هم بتونه کمی استراحت کنه ...
24 خرداد 1392

این روزهای من و تو

سلام فرشته قشنگم اینروزها احساس می کنم عشقم نسبت به تو صدها برابر شده وقتی با چشمات ذول می زنی تو چشمام بعد صورتتو می چسبونی بهم  عشق و تو چشمات می بینیم منهم محکم بغل می کنم نمیخوام از خودم جدات کنم تو آروم می شی و من عاشقتر می دونم که اینکار تو رو وابسته تر می کنه ولی نمی تونم این لذت از دست بدم خدا رو هزار بار شکر می کنم که تو رو دارم  فردا شب هم هفتمین سالگرد ازدواج من و بابا اینکه شدم مملو از عشق تو خورشیدی و من ماه تو تو کلام شعری و من نغمه سرودی جانان من بیا و مرا بنواز ...
17 خرداد 1392

one,two,three

چند روز پیش که داشتی تلویزیون نگاه می کردی صدا تو شنیدم eight , nine, ten  اینها رو کی یاد گرفتی فسقلی در حالی که همش سعی می کنم که زودتر حرف زدنت کامل شه حالا بعد از abc اعداد رو یادگرفتی البته همیشه دوست داشتم زبان رو هم بهت یاد بدم ولی اولویتم اول زبان مادری بود باز هم بیشتر از حد انتظارم رفتی حالا وقتی یه نوشته می بینی میشینی و اونهایی که می تونی بخونی رو با صدای بلند تکرار می کنی تا من نگم آفرین پشت هم می گی ss uu دو دو نه نه خلاصه اینکه حسابی سوادتو به رخم می کشی دیگه شبها توی بغلم نمی خوابی هاپو رو بغل می کنی پیشی رو هم که تازه گیها خیلی تحویلش می گیری می دی بغل من بعد سرتو می زاری روی بالشت منهم که با گوشی در حال سرچ کردن ا...
17 خرداد 1392

روز پدر مبارک

همسر عزیزم روزت مبارک می دونی که منو آرنیکا چقدر دوست داریم از اینکه توی این دو سال اینقدر هوامونو داشتی ازت ممنونیم امیدوارم روزهای خوبی پیش رو داشته باشیم بابا بزرگهای مهربون روز شما هم مبارک ...
2 خرداد 1392

دوست دارم گلم

نمیدونی این روزها چه حالی دارم وقتی حرف می زنی احساس می کنم چقدر خوشبختم وقتی بهت میگم دوست دارم  تو میگی دوست وقتی میگم عاشقتم تو می گی آشش می خوام بخورمت درسته دیروز از صبح گریه کردی و بهونه گرفتی گریه و گریه بهونه و بهونه می گفتی بیا بخواب منو بغل کن درست مثل روزهای شیرخوارگیت که از بودن تو بغل مامان سیر نمی شدی من هم کلافه از این هم کار نکرده تا شب از درخواستت سر باز زدم باز هم عجولانه رفتار کردم منو ببخش امروز دست و می ذاشتی روی لپت و گریه میکردی یه دفعه که سفت بوست کردم زدی زیر گریه حالا فهمیدم نوزدهمین دندونته که داره اذیت می کنه رفتی تو بالکن دو تا آقا داشتن می اومدن گفتی آقا&n...
31 ارديبهشت 1392

بیست و پنج ماهگی

بیست و پنج ماهگیت با کمی تاخیر مبارک اینقدر شبا دیر می خوابی که فرصت نمی کنم بیام برات پست جدید بزارم شبا فکر کنم زودتر از تو خوابم می بره وروجکم شبها تازه سرحال میای هر چی می گم تکرار می کنی روزا هم که همش باید سرتو گرم کنم وگرنه یا در حال گریه کردنی یا نق می زنی این ماه برای چکاپ بردمت دکتر شربت اشتها بهت داد ولی فعلا بهت نمی دم چون این چند روز خدا رو شکر خوب غذا می خوری راستی دیشب برای اولین بار یعنی بعد از دو سال و یک ماه شب برای شیر خوردن بیدار نشدی البته بیدار شدی ولی فقط آب خوردی و دوباره خوابیدی وقتی ازت می پرسم اسمت چیه اول می گی من و خودتو راحت می کنی وقتی می گم نه می گی آرک...
26 ارديبهشت 1392

دیدار با هلیا و تولد مامان

جمعه بعد از ظهر قرار بود هلیا به خونه ما بیا شما هم تا تونستی با هلیا رقصیدی و بازی کردی از اینکه می دیدم با هم خیلی خوب کنار  می یاید خیلی خوشحال بودم گلم هلیا داد می زد آرنیکا صبر کن دارم میام تو فامیل فقط هلیا از نظر سنی به شما نزدیک تره اونهم با دو سال اختلاف امیدوارم در آینده دوستای خوبی برای هم باشید البته آیسا هم هست ولی چون خیلی کوچیک تره فعلا نمی تونه باهات هم بازی بشه این هم عکس تو و هلیا در حال خوردن عصرانه و بعد از آن تماشای کارتون این هم عکس خواهر جدید هلیا فرنیا ست که ٣ فروردین به جمع مون اضافه شده انشال... قدمش مبارک  باشد این هم کادوهای این هفته یه کتاب خوب از طرف هلیا که عاشقشی ...
18 ارديبهشت 1392