دیدار با هلیا و تولد مامان
جمعه بعد از ظهر قرار بود هلیا به خونه ما بیا شما هم تا تونستی با هلیا رقصیدی و بازی کردی از اینکه می دیدم با هم خیلی خوب کنار می یاید خیلی خوشحال بودم گلم هلیا داد می زد آرنیکا صبر کن دارم میام تو فامیل فقط هلیا از نظر سنی به شما نزدیک تره اونهم با دو سال اختلاف امیدوارم در آینده دوستای خوبی برای هم باشید البته آیسا هم هست ولی چون خیلی کوچیک تره فعلا نمی تونه باهات هم بازی بشه این هم عکس تو و هلیا در حال خوردن عصرانه و بعد از آن تماشای کارتون


این هم عکس خواهر جدید هلیا فرنیا ست که ٣ فروردین به جمع مون اضافه شده انشال... قدمش مبارک باشد

این هم کادوهای این هفته یه کتاب خوب از طرف هلیا که عاشقشی هر روز با هاش سرگرم می شی یه پازل هم از طرف خاله سرور

شعر یه توپ دارم قلقلی رو با هم می خونیم به عیدی می گی عیدو بعد خودت کلی میخندی
شعر زنبور طلایی رو هم خیلی دوست داری همش می گی ژنبور ژنبور یعنی زنبور طلایی رو بخون
این هفته یکشنبه تولد مامان بود بعد ازظهر بابا زود اومد با هم رفتیم هایپر و خرید کردیم ساعت نه ونیم شب وقتی داشتیم شام می خوردیم زنگ زدن مامانی و دایی حمید و دایی سعید با کیک و کادو امدن خونمون و حسابی منو سورپرایز کردن



دیدار با هلیا و تولد مامان
