آرنیکاآرنیکا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره

آرنیکا گل همیشه بهارم

عکس بابا

امروز کلی برا مون شیرین زبونی کردی برای شماییکه اصلا حرف نمی زدی خیلی پیشرفت خوبی بود بابایی گفت بیا از من و آرنیکا عکس بگیر عکسها هم خیلی قشنگ شد گفتم آرنیکا بیا عکسها رو بیین گفتی  عکس بابا  قربونت برم  من و بابا کلی تعجب کردیم دو روزه بالشتو میاری سر تو می زاری روش می گم چی می خوای می گی سیر (شیر) موقع خواب هم همش غر می زدی گفتم صبر کن الان میام بهت شیر میدم گفتی سیر بده راستی پک باما رو هم برات سفارش دادم دیروز رسید ایشااله از ازش خوشت بیاد و چیزهای جدید یاد بگیری ممنونم که روزهامونو قشنگ میکنی ...
13 دی 1391

شب یلدا

شب یلدا مبارک آرنیکا پارسال اولین شب یلدا حاضر شده بره مهمونی اینهم شب یلدای امسال قبل از مهمونی        حالا میخوام یکم از کاری جدیدت بگم وقتی غذا مون تموم می شه سفره رو جمع می کنی میاری تو آشپزخونه میدی به من وقتی از تلویزیون اهنگ پخش می شه شروع می کنی به رقصیدن و دست زدن منم باید با شما دست بزنم و برقصم وقتی دعوات می کنم شروع می کنی به حرف زدن می خوای حواسم پرت کنی مثلا می گی گل گل یا هاپو وقتی آرایش می کنم میای با دقت نگاه می کنی مداد و ازم می گیری می کشی پشت چشمت  منتظر هستی تا سایه رو یه جوری گیری بیاری بکشی پشت پلکت دندونهای دهم و یازدهم هم بیرون ...
2 دی 1391

می

چند وقتیه شبا توی خواب می گی مه مه شیرتو می خوری می خوابی امروز ظهر بعد از رقص بعد ناهار خوابیدی روی بالش منم کنارت رفتی هاپو رو هم آوردی که لذتت کامل شه از هر چی لذت می بری هاپو هم باید باشه مثل نقاشی کشیدن ، شیر خوردن ، بازی با کارتها ، دراز کشیدی منتظر شیر گفتم آرنیکا این چی ؟ گفتی :مه ،گفتم: مه ،گفتی: می، گفتم :می ،گفتی :مه  با اون چشای خوشگلت ذول زده بودی تو چشمام پیشونیتو چسپوندی به مه خوابیدی خدایا شکرت سالم نگهش دار ...
29 آذر 1391

نقاش باشي

استعداد های دردونمون داره یواش یواش آشکار می شه خانم طلا مداد رو از من گرفت و دوید رفت توی اتاقش داد زدم آرنیکا نکشی به جایی دیدم با عجله از اتاقش اومد بیرون رفت بغل میز ناهار خوری وایستاده و داره دستشو می کشه به دیوار یعنی قبلا کشیدم شما خبر نداری حالا کی چجوری خدا می دونه چون تا اینجایی که من می دونستم خانم خانما اصلا بلد نیست مداد جوری دستش بگیره که بتونه باهاش خطی بکشه شاید کاغذ و لایق نقاشی خودش نمی دونسته این هم اولین نقاشی آرنیکا البته این شاهکار توسط مامان نقاش باشي با پاکن پاک شد و نقاشباشی تا شب چند دفعه با تعجب روی دیوار بدنبال اثر خودش  گشت این هم هنر جدید پرنسس ما بعد از اینکه طی یک مهمانی در خانه ...
6 آذر 1391

19 ماهگی

نازنینم 19 ماهگیت مبارک هر روز شیرینتر و شیرینتر می شی گلم وقتی بابا می یاد کلی براش ذوق می کنی جیغ می کشی و بدو بدو می کنی  هر کاری می کنیم خوب نگاه می کنی بعد هم تقلید می کنی عاشق باب اسفنجی هستی اون هم فقط در حد 30 ثانیه بهش می گی   گی تا کارتونه shaun the sheep  رونشون می ده دنبال عروسکش می گردی می گی دع دع یعنی همون بع بع     ...
23 آبان 1391

مهمونی

دیروز جمعه مامانی خاله الهام و پاگشا کرده بود ساعت 7 راه افتادیم چون ظهر نخوابیده بودی  توی ماشین خوابت برد وقتی رسیدیم و کلی نی نی دیدی دیگه خواب از سرت پرید اول یکم بد اخلاقی کردی ولی بعد با هلیا کلی بازی کردی راه می رفتی و حرف می زدی هر جا هلیا میرفت دنبالش می رفتی با کلی سختی تونستم یه عکس ازتون بگیرم چون اصلا همکاری نمی کردین موقع شام خوردن سه دفعه آب تو ولو کردی شلوارتو هم خیس کردی مجبور شدم شلوارتو در بیارم امروز هم اول رفتیم سپهسالار مامانی برات کفش خرید بعد هم رفتیم خونه عمه اعظم که فهمیدیم تولد سامان  انقدر بد اخلاق بودی فقط آخر شب خوش اخلاق شدی و با سامان بازی کردی یکی از...
15 آبان 1391

عکسهای موبایل

باطری موبایلم چند وقتی که زود به زود خالی میشه بابایی یه موبایل جدید برام خریده  عکسهای موبایلمو ریختم توی لب تاپ چقدر دلم برات یه دفعه تنگ شد چه زود بزرگ شدی عشقم  اولین غذایی که خوردی فرینی بود بعد هم همشو بالا آوردی عید در راه برگشت از شمال این عکس هم مال هفده ماهگیت این لباستو خیلی دوست داری هر وقت تنت می کنم میری جلوی آینه و پیشی شو نگاه می کنی ا ...
15 آبان 1391

آرنیکای انگلیسی دان

ظهرها ساعت یک یه کارتون در شبکه mbc3 نشون می ده که خیلی دوست داری اسمش BO ON THE GO قبلا عاشق DOAR         بودی ولی حالا اینو بیشتر دوست داری این کارتون به زبان انگلیسی پخش می شه و از بچه ها می خواد بدواند یا بپرند یا دستشونو بگیرن بالا مثلا می گه STRECH YOUR HAND TO CATCH A KEY  شما هم همین کار و می کنی خیلی برام جالب بود که می فهمی چی میگه و اینکار و انجام می دی  باید عکس این کار و بگیرم توی سایتت بزارم ...
22 مهر 1391

هیجده ماهگی

هیجده ماهگیت مبارک پنجشنبه بیست مهر ١٨ ماهگیت تمام شد و شدی یکسال و نیمه در ضمن عروسی خاله الهام هم بود بسیار دختر خوش اخلاقی بودی از اینکه  آرایش کرده بودم خیلی خوشت آمده بود با رضایتمندی لبخند می زدی   از جو عروسی و بزن و برقص هم خوشت آمده بود    از اولش فهمیدم باهات مشکل نخواهم داشت کلی هم خندیدی در راه برگشت هم کلی توی ماشین با بابایی صحبت می کردی و می خندیدی انگار داشتی براش تعریف میکردی   آخر هرماه کارهای جدیدی انجام می دی مثلا این ماه خودت دستتو می زاری زمین و بلندی می شی فکر می کنم چند روز پیش وقتی داشتی بلند می شدی یه علی ...
22 مهر 1391