هیجده ماهگی
هیجده ماهگیت مبارک

پنجشنبه بیست مهر ١٨ ماهگیت تمام شد و شدی یکسال و نیمه در ضمن عروسی خاله الهام هم بود
بسیار دختر خوش اخلاقی بودی از اینکه آرایش کرده بودم خیلی خوشت آمده بود با رضایتمندی لبخند می زدی
از جو عروسی و بزن و برقص هم خوشت آمده بود
از اولش فهمیدم باهات مشکل نخواهم داشت کلی هم خندیدی در راه برگشت هم کلی توی ماشین با بابایی صحبت می کردی و می خندیدی انگار داشتی براش تعریف میکردی

آخر هرماه کارهای جدیدی انجام می دی مثلا این ماه خودت دستتو می زاری زمین و بلندی می شی فکر می کنم چند روز پیش وقتی داشتی بلند می شدی یه علی هم گفتی از بس که کم صحبت می کنی فکر می کنم اشتباه شنیدم فقط وقتی خیلی گرفتار می شی منو صدا می کنی و می گی مامان
. اینروز ها خیلی دست می خوری بعضی وقتها دو تا دستت توی دهنته تا یقه لباست خیسه یکی از دندونهای تختیت داره در می آد ولی کلا دندونات خیلی طول می کشه تا کامل بیان بیرون نیشها ی بالایی خیلی وقته خودشونو نشون دادن ولی هنوز در نیومدن خدا کنه زودتر در بیان اینقدر عزیزمو اذیت نکنن . از خواب که بلند میشی یه دور توی خونه می زنی بعد می ری سراغ تلویزیون روشنش می کنی انگار که ماموری یه وقت تلویزیون خاموش نشه . از بس کتاب تاتی ها رو ورق زدی بیچاره داره از هم می پاشه وقتی می بینی یه گوشه اش پاره شده گیرمی دی پارش می کنی منهم تنبیه ات می کنم کتاب ازت می گیرم تا یاد بگیری کتابتو پاره نکنی الهی بمیرم ناراحت می شی و خودتو می زنی
هر چی حلقه گیر می آری میندازی این تو حتی کش سر منو


واکسن رو هم با یک هفته تاخیر می زنیم
یعنی هفته دیگه این موقع راحت شدیم


هیجده ماهگی
