آرنیکاآرنیکا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

آرنیکا گل همیشه بهارم

روزت مبارک عزیزم

    دختر گلم چند روز دیگه مونده تا دو سال و نیمه بشی دایره لغاتت خیلی زیاد شده ولی هنوز برای اینکه بدون غلط صحبت کنی کار داری کلمات انگلیسی زیادی یاد گرفتی ولی هنوز برنامه خاصی برای ادامه نداریم دنبال یه پکیج آموزشی هستم ولی چون درگیر مریضیت بودم و توی چند تا سایت با قیمت های متفاوت دیدم هنوز خریداری نکردم  آخه میگن همراهش باید چند تا cd هم بخرید که اونها هم قیمت هاشون متفاوته خلاصه اینکه می خوام همرو از یک سایت بخرم ولی فقط یه سایت که هم رو داره که اون هم از همه گرونتر می ده  هنوز منتظر جواب آزمایشت هستم هر چند میدونم چیز مهمی نیست   ...
16 مهر 1392

حس بویایی

هنوز موفق به گرفتن پوشک  نشدم آخ فکر می کنم هنوز آمادگیشو نداری وقتی کار خرابی می کنی گاهی وقتها میای به من می گی پی پی کردی ؟یعنی  پی پی کردم  بعضی وقتها هم به روی مبارک نمیاری و می سوزی البته الان بیشتر باز می زارمت کلی برات توضیح می دم که جیش و پی پی دستشویی تو هم هی برای اسباب بازیات حرفهای منو تکرار می کنی  که بعبعی یا زارفه جیش پی پی  رو زمین نکنیا وقتی هم منو با ناراحتی صدا می کنی که دیگه کار از کار گذشته هر کاری هم می کنم روی لگنت نمیشینی و توی دستشویی پا تو نمی زاری امروز داشتم با تلفن صحبت میکرد شما هم دم میز توالت داشتی بازی می کردی احساس کردم یه بویی میاد رفتم جلو و بو کردم شما هم برای من یه شعر خون...
2 مهر 1392

ماهی

دیشب رفتیم هایپر برات ماهی خریدیم عزیز دلم ماهی خیلی دوست داره ولی حتما باید همراه ته دیگ باشه بعداز این که ماهی ها سرخ شدن نشسته بودی نگاه می کردی به بابا گفتی حیلی حوشمزه است ببین بابا ماهی ها حوابیدن برای اینکه سر تو گرم کنم تا قاشق بعدی آماده شه گفتم ببین این دمش رو به بابا ببین این دمشه    بعد هم ماهی رو از دمش گرفتی بلند کردی اینقدر قشنگ شیرین زبونی می کنی  دیروز اتاقت و جارو کردم می گی آفرین که اینجا رو جارو کردی  لباستو یکی یکی در می آری می گی مامان حیلی دشنگه نه ؟ ...
31 شهريور 1392

بیست و نه ماهگی

بعد از مریضی سختی که گرفتی یکی دو روز بهونه می گرفتی هر یک ساعت یه گریه شدید آخه برای چی نمی دونستم باید چیکار کنم بعضی وقتها دیگه کفرمو در می آوردی مثلا می گفتی شیر کاکالو مثل مسابقه بود تا میدویدم برم برات بیارم زمین و زمان و بهم می دوختی بعد از اینکه می آوردم میگفتی نه دوباره شروع می کردی به گریه تازه این فقط یه نمونه اشه دو سه دفعه از دستت نشستم گریه کردم بعضی وقتها این قدر خوب منطقی رفتار می کنی که از خوشحالی احساس می کنم توی آسمونها هستم بعضی وقتها حسابی درمونده میشم بعد سعی کردم فقط و فقط مهربونی تو کارم باشه خوب شدی ولی امروز باز هم شروع کردی امروز مادر بزرگت اومده بود رفتی توی اتاق منم بردی نمی دونی چقدر باهات حرف زدم تا راضی شد...
22 شهريور 1392

مریضی کوفتی

از آخر های هفته قبل دل درد داشتم احساس می کردم روده هام باد کرده درد ناک شده معده ام هم می سوخت وقتی غذا می خوردم اسید معده ام بالا می زد تا اینکه سه چهار روز گذشت خوب نشدم دوشنبه با خودم فکر کردم نکنه آرنیکا از من بگیره ولی باز هم فکر می کردم مشکل از معده ام باشه وقتی داشتیم می رفتیم پارک حاضرنشدی خودت راه بیای گفتم اگه مریض شه من طاقت گریه هاشو ندارم رفتم دفتر بیمه ام رو برداشت بعد بغلت کردم رفتیم پارک بابا اومد پارک دنبالمون از اونجا هم رفتیم دکتر دکتر باهوش تشخیص نداد گفت خانم دیر صبحونه می خوری بین غذا چیزی نمی خوری ........... شب برات کباب تابه ای درست کردم با لذت تمام همشو خوردی خوابیدیم نصف شب دیدم ناله می کنی صبح ساعت شش بالا آ...
9 شهريور 1392

گردش

سلام زندگیم چند روز تعطیلی این هفته همش به گردش گذشت اول رفتیم رستوران محبوب شما که از محیطش خیلی خوشت می آد و البته غذاشم دوست داری این همه راه توی ترافیک به عشق تو میریم اونجا که یه لقمه غذا با اشتها بخوری ولی لب نزدی که نزدی فقط به فکر گربه ها بودی و دنبالشون میدویدی هرچقدر من از گربه می ترسم و بدم میاد تو برعکس عاشق گربه هایی البته خیلی سعی می کنم که ترسمو به تو منتقل نکنم گربه بیچاره از دستو رفته اون پایین قایم شده این روزها تو خونه عشقم و زندگیم صدات می کنم تو هم هر وقت میری پشت پرده قایم         می شی  می گی دالی عشقم دالی زندگیم توی کوچمون یه ...
24 مرداد 1392

بحرمایید

مشغول کارهای خونه ام صدات از دور میاد بیسیگی بیسیگی باز هم بیسکوییت می خوای میرم از توی آشپزخونه میارم حواسم نیست می گم بیا می گی بحرمایید خندم میگیره می گم بفرمایید عزیزم پشت سرم تکرار می کنی بحرمایید عزیزم عاشق این مچ گیریاتم
17 مرداد 1392

مسافرت شمال

سلام گلم این هفته برنامه مسافرت شمال داشتیم شب دوشنبه حرکت کردیم قرار بود تو راه شام بخوریم ولی از اونجایی که می دونستم شما توی راه می خوابی به بابا گفتم شام و خونه بخوریم چون اگه به ترافیک بخوریم و شام شما دیر بشه حسابی اذیت می شی بابا هم قبول کرد تا وسایل بزاریم تو ماشین شام رو هم آوردن شما هم با لذت نوش جان کردی ساعت ١٠ و نیم راه افتادیم تقریبا ٢:٣٠ رسیدیم تا راه افتادیم خوابیدی بعد از تونل بیدار شدی شروع کردی به غرغر بریم حونمون بریم حونمون هر کاری کردم ساکت نشدی گفتم می می می خوای بخوابی دیگه مجبور شدم تو هم می می رو بغل کردی و تا دم ویلا راحت خوابیدی وقتی رسیدیم ما گیج خواب و شما سرحال اول گفتی پیتزا می حوری دنبال بقیه پ...
13 مرداد 1392

یه روز خوب

امروز به خونه خاله مینا رفتیم حسابی بهت خوش گذشت از دو روز قبل بهت گفته بودم که می خوایم بریم خونه هلیا باهاش بازی کنی تو هم هر دفعه دست منو می گرفتی بلندم می کردی می گفتی بریم بهت می گفتم حالا نه الان باید بخوابی صبح بشه کارمونو بکنیم بعد خدا رو شکر دیگه به حرفهام با دقت گوش می دی اکثر مواقع قبول می کنی اول عکس فرنیا عشقمو می ذارم ببینی چقدر بزرگ و خوردنی شده تا رسیدیم هلیا گفت آرنیکا بیا بریم بازی تو هم با دل و جون قبول کردی رفتید توی اتاق هلیا همش هلیا رو صدا می گردی هییا هییا بشین اینجا هم که مشغول بازی با هلیا هستی خدا رو شکر دیگه خیلی بهتر از قبل با هم بازی می کنید من که اول هیچ امیدی نداشتم آخه اوایل هر چی هلیا بر م...
30 تير 1392

این چند روز

سلام عزیزم این چند روز شما هم به مهمونی گذشت توی حرف زدن خوب پیشرفت کردی فکر شم  نمی کردم ظرف دو سه ماه بتونی جمله بگی حالا هم که پشت سر هم جمله ها رو ردیف می کنی امشب به دستهای بابا نگاه کردی و گفتی بابا لاک نداره  گفتم می خوای براش لاک بزنیم گفتی منم می خوام لاک بزنم  هر وقت می خوابی توی خواب برات لاک می زنم چون اینقدر خودتو تکون می دی که کلا چیزی از لاک باقی نمی مونه گفتم باشه فردا می ریم می خریم برات می زنم تو هم زود قبول کردی این هم عکس های مهمونی خونه عمه مریم اینجا هم توی اتاق وانیا مشغول بازی هستی امزوز صبح هم پوشکها تو ردیف کردی می گم چی کار می کنی می گی رنگین کمون...
30 تير 1392