مسافرت شمال
سلام گلم
این هفته برنامه مسافرت شمال داشتیم شب دوشنبه حرکت کردیم قرار بود تو راه شام بخوریم ولی از اونجایی که می دونستم شما توی راه می خوابی به بابا گفتم شام و خونه بخوریم چون اگه به ترافیک بخوریم و شام شما دیر بشه حسابی اذیت می شی بابا هم قبول کرد تا وسایل بزاریم تو ماشین شام رو هم آوردن شما هم با لذت نوش جان کردی ساعت ١٠ و نیم راه افتادیم تقریبا ٢:٣٠ رسیدیم تا راه افتادیم خوابیدی بعد از تونل بیدار شدی شروع کردی به غرغر بریم حونمون بریم حونمون هر کاری کردم ساکت نشدی گفتم می می می خوای بخوابی دیگه مجبور شدم تو هم می می رو بغل کردی و تا دم ویلا راحت خوابیدی وقتی رسیدیم ما گیج خواب و شما سرحال اول گفتی پیتزا می حوری دنبال بقیه پیتزا بودی گفتم تموم شده باید بریم مغازه برات بخرم بعد هم تا ساعت ٤:٣٠ کتاب خوندیم من می خونم تو می خوندی آخه کتاباتو حفظ می کنی بعد برای خودت می خونی دیگه کفرم در آمد گفتم بخواب دیگه کتاباتو بغل کردی و همونجوری خوابیدی دلم برات کباب شد
روز بعد توی حیاط منتظر هلیا دستتو کردی توی پریز به من می گی این برقه تازه باهاش ژست هم می گیری

هلیا اومد شب رفتیم دریا و آخر شب هم بزن و برقص راه انداختین

بعدشم خاله مینا براتون کتاب خوند کلی همگی لذت بردیم

بعد هم با عروسکها براتون نمایش اجرا کرد خیلی خوشتون اومد

روز بعد بازهم دریا البته شما از بغل من پایین نیومدی

خرید هم رفتیم برات یه لباس یاسی خریدم خودت هم خوشت اومد بود به خودت گرفت بودی تو مغازه راه می رفتی شب هم به کارتون دیدن و شام خوردن گذشت


این هم عکس عشق این روزهای من فرنیا با این که خیلی خوش اخلاقه ولی بغل کردنش خیلی خیلی سخته چون همش خودش به سمت بیرون می کشونه

روز آخر هم بازی و گردش
راستی خاله سرور هم باهامون امده بود این عکس قشنگ و ازمون گرفت

جمعه صبح هم ساعت ٥:٣٠ راه افتادیم ٩:٣٠ رسیدیم توی راه هم تا دم خونه خواب بودی
ظهر کنارم دراز کشیدی بهم می گی چیکار کنم دوستت دارم 
منم دوست دارم عشقم


مسافرت شمال
