آرنیکاآرنیکا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره

آرنیکا گل همیشه بهارم

مریضی کوفتی

1392/6/9 0:32
نویسنده : مامان
623 بازدید
اشتراک گذاری

از آخر های هفته قبل دل درد داشتم احساس می کردم روده هام باد کرده درد ناک شده معده ام هم می سوخت وقتی غذا می خوردم اسید معده ام بالا می زد تا اینکه سه چهار روز گذشت خوب نشدم دوشنبه با خودم فکر کردم نکنه آرنیکا از من بگیره ولی باز هم فکر می کردم مشکل از معده ام باشه وقتی داشتیم می رفتیم پارک حاضرنشدی خودت راه بیای گفتم اگه مریض شه من طاقت گریه هاشو ندارم رفتم دفتر بیمه ام رو برداشت بعد بغلت کردم رفتیم پارک بابا اومد پارک دنبالمون از اونجا هم رفتیم دکتر دکتر باهوش تشخیص نداد گفت خانم دیر صبحونه می خوری بین غذا چیزی نمی خوری ...........

شب برات کباب تابه ای درست کردم با لذت تمام همشو خوردی خوابیدیم نصف شب دیدم ناله می کنی صبح ساعت شش بالا آوردی خوابیدی گفتم شب زیاد خوردی اینطوری شده ساعت هفت هم بالا آوردی رفتم بابا رو صدا کردم بابا رفت سر کار گفتم حواست به موبایلت باشه اگه حالش بد شد بهت زنگ می زنم هشت از خواب بیداری شدی حالا همش بیرون روی داشتی زنگ زدم به بابا ساعت ٩ دکتر بودیم دکتر برات پرونده تشکیل داد

 اسم ؟ من جواب می داد م آرنیکا  تو می گفتی نه نه

چند سالشه ؟ من : دو سال و چهار ماه   تو می گفتی نه نه

قربونت برم می خواستی در بری

بعد از معاینه دکتر گفت عفونت روده ای شدید یه سرم دو تا آمپول تو ی سرم دو تا شربت سوراخ سوراخت کردن مگه رگ پیدا می کردن حدودا هشت جای دستتو سوراخ کردن تا یه رگ پیدا شد با گریه جیغ داد های تو بالاخره یه چیز خواب آور بهت دادن زیر سرم خوابیدی البته باز هم نگذاشتی تا سرم تموم بشه ولی دیگه برات سرم وصل نکردن توی گریه هات می گفتی بریم حونمون بریم اتاک بابا یایا کنیم بریم مهد کودک خلاصه به مهد کودک هم راضی شده بودی امدیم خونه تا شب تب کردی و هر نیم ساعت بالا می آوردی ساعت هشت خوابیدی تا نه ولی تا بیدار شدی دوباره بالا آوردی بابا اومد ساعت ده رفتیم دکتر دم در مامان اعظم و بابایی رو دیدیم امده بودن تو رو ببینن یه دوچرخه هم برات خریده بود دیگه بالانیومدن ما هم رفتیم دکتر .دکتر یه آمپول ضد تهوع با آزمایش خون داد دوباره التماسهای تو بریم بگل مامان اعظم خلاصه با بدبختی یه قطره خون ازت گرفتن بعد از آمپول دیگه بالا نیاوردی البته تا صبح هم راحت نخوابیدی روز بعد همش تب و تب  شب بابا اومد رفتیم دکتر اینبار یه دکتر دیگه اونجا بود گفت باید یه ساعت صبر کنیم بابا گفت نه دکتر جدید ببینتت دکتر دوباره معاینه کرد گفت گوشت هم عفونت داره سه تا آمپول داد روزی یه دونه چهارشنبه صبح حالت خیلی بد بود بابا با ناراحتی رفت سر کار مامان اعظم اومد خونمون تو هنوز تب داشتی من گریان گفت چیزی نیست خوب می شی ولی آخه تو تا حالا اینجوری مریض نشده بودی تا بعد از ظهر ساعت ٥ که تبت کم کم قطع شد من به خودم اومدم دیدم سه روزه مسواک نزدم داشتم از گرسنگی می مردم خلاصه به یکم به خودم به خونه رسیدم تا پنجشنبه که بهتر شدی ولی خیلی لاغر شدی امروز که توی حموم می شستم احساس می کردم نصف شدی خودمم ٢ کیلو لاغر شدم خیلی بد بودی خیلی سخت گذشت خدا کنه دیگه مریضی نشی گلم

1

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

mina&saeid
9 شهریور 92 17:38
آخی عزیزم چه قد اذیت شده ایشالا که دیگه مریض نمیشه . خودتم مواظب باش چون ضعیف شدید باید خیلی به خودتون برسید


آره عزیزم خیلی بد بود و سخت گذشت از همه بدتر که تازگی ها لجباز هم شده و خوب غذا نمی خوره
مامان فتانه
13 شهریور 92 14:54
الهی بمیرت برات خاله جون چرا اینطوری شدی؟نگفتن چرا اینطوری شده؟خداکنه دیگه هیچ وقت و هیچ وقت این مشکل برات پیش نیاد و همیشه سالم باشی


خدا نکنه خاله مریضی بدی بود مرسی خدا آیلین و برات سالم نگه داره
هدی مامان مبین
17 شهریور 92 0:53
عزیز دلم..دختر مینیاتوری من چی شدی تو..

چه مریضی سختی گرفت این بچه

فدای نگاه معصومش...

ایشالا تا مادر شدنت دیگه هیچ وقت پات به بیمارستان و سرم زدن نکشه عزیز دلم

چقدر بهت سخت گذشت مامانی..

نگران نباش...زود جون میگره..حساسش نکن به غذا..



تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد...


آره خیلی بد بود خیلی چون شیری هم در کار نبود این دفعه خیلی دیر خوب شد ممنون