آرنیکاآرنیکا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

آرنیکا گل همیشه بهارم

تولدت مبارک

عزیزم تولدت مبارک باورم نمی شه که دو ساله شده باشی ٧٣٠ روزه که مادر شدم با تب کردنت تب کردم با خندیدنت خندیدم حالا دیگه قدر مادرمو خیلی بیشتر از قبل می دونم خدا خودش نگهدارت باشه این روزها خیلی از قبل فهمیده تر شدی حالا دیگه به کارای من هم می خندی هر چی که می گم تکرار می کنی البته بعدش انتظار تشویق داری از این پیشرفتت خیلی خوشحالم حالا وقتی می گم عزیز مامان کیه می گی من وقتی لباسها رو از روی بند جمع می کنم یکی یکی ازت می پرسم می گم این مال کیه ؟ جواب می دی من .....بابا  دیروز داشتم توی آشپزخونه پیاز رنده می کردم من هم که از پیاز رنده کردن گریزونم سرم راه برده بودم کنار چشمام رو هم محکم ...
21 فروردين 1392

تولد آیسا

شب سی ام تولد آیسا بود که به خاطر فوت مادر بزرگم به تعویق افتاد آیسای عزیز تولدت مبارک خوشبختانه جای که بچه هم سن سال شما باشه خوش اخلاقی و اجازه می دی یکم به مامانت هم خوش بگذره البته در این امر اسباب بازی های آیسا بی تاثیر نبود و تا تونستی از شون لذت بردی بعد از چند دقیقه و لیز خوردنت با جوراب شلواری از مامان خواستی که لباستو عوض کنه از این عروسکه هم خیلی خوشت اومده بود ولی اولش چندشت می شدبهش دست بزنی فکر می کنم به خاطر موهاش بود   برای دختر دایی عزیزت هم حسابی سنگ تموم گذاشتی و رقصیدی این هم عکس شما و بابایی با کیک  تا آخر...
6 فروردين 1392

پایان سال 91 و فوت مادر بزرگم

29ماه اسفند با بابایی رفتیم برای خرید سفره هفت سین سیب و سیر و ماهی قرمز چند سالی بود که سراغ ماهی قرمز نمی رفتیم و خریدشو ممنوع کرده بودیم ولی امسال عید به خاطر شما رفتیم یه دونه خوشگلشو انتخاب کردیم به شرط اینکه زود آزادش کنیم وقتی برگشتیم خونه مشغول بقیه کارهای خونه  شدیم که مامانی زنگ زد در حالی که گریه می کرد گفت مادر بزرگم فوت کرده( مامان بابام )خیلی ناراحت شدم و دلداریش دادم  به هر حال عزیزی بود که تازه از دست رفته بود و ما هم داغدارش بودیم بابا رفت اونجا و من و شما هم تا آخر شب تنها بودیم روز 30 هم بابا رفت بهشت زهرا و من و تو باز هم تا دم سال تحویل تنها بودیم شما هم که از حموم و کارهای خونه خسته شده بودی خوابیدی ا...
5 فروردين 1392

بیست و سه ماهگی

بیست و سه ماهگیت مبارک عروسکم تو این ماه از اونجایی که می خواستم شیرتو کم کنم حسابی با هم گردش رفتیم یه روز هم برای اولین بار  تنهایی با مامانی رفتیم تیراژه خیلی خوش گذشت تو هم توی بعضی مغازه ها می رفتی و دیگه بیرون نمی اومدی مغازه دارها هم همه ازت استقبال میکردن حتی پشت پیش خون مغازه ها می رفتی مامانی هم بنده خدا همش دنبالت بود و من هم راحت مغازه ها رو نگاه می کردم از یه آژانس مسافرتی هم با بابا تماس گرفتن و دعوتمون کردن و قرار بود بین پنج تا خانواده قرعه کشی کنن و هرکس برنده شد بفرستن تایلند یا جزایر قناری اسپانیا که ما اسپانیا رو انتخاب کردیم گفتن بچه کوچک همراه تون نیارین که ما شما رو پیش مامانی گذاشتیم از اونجایی که ش...
22 اسفند 1391

کم کردن شیر آرنیکا

سه شنبه صبح خیلی خوش اخلاق از خواب بلند شدی تا ظهر هم سراغ شیر رو نگرفتی یه جرقه به ذهنم اومد چطوره شیرشو از امروز کم کنم آخه صبح که از خواب بیدار می شی تا ظهر همش میگی شیر شیر و نق می زنی و بعد هم گریه های خیلی شدید دلم برات کباب می شد ولی کاری هم نمی تونستم برات بکنم نمی شه که تا ظهر پیشت دراز بکشم بهت شیر بدم خلاصه ظهر برای خواب شیر خواستی بعد که بیدار شدی بازم شیر که دیگه بهت ندادم برات سی دی گذاشتم و رفتم حاضر شدم که زودتر ببرمت بیرون تا شب هم سرتو گرم کردم تا ساعت ده ونیم که شیر خواستی البته بینش هم شیر می خواستی ولی بهت ندادم تو هم گریه  و گریه دیروز هم صبح یک ساعت بردمت بیرون ظهر شیر خوردی خوابیدی بعد ازظهر هم دو ساعت پار...
11 اسفند 1391

دومین جمله و خانه تکانی

بی یم بی یم (بریم بریم ) فکر می کردم این اولین جمله هست که می گی ولی بعد از این چیه؟ بی یم بی یم دو مین جمله است وقتی می بینی داریم حاضر می شیم می ری جوراباتو می آری می گی بی یم بی یم یعنی زودتر بریم امروز هم توی مغازه روسری ها رو تو ویترین دیدی گفتی روسری نمی دونم چه جوری این کلمه های سختو بدون غلط می گی ولی فقط یه دفع بعد هر چی ازت بپرسم جواب نمیدی  پنجشنبه که بابا خونه بود خونه تکونی رو شروع کردیم شیشه ها رو تمیز کردیم پرده ها رو شستیم و اتو کردیم لوسترها رو هم تمیز کردیم شما هم که از این هرج و مرج خوشت اومده بود کلی بازی کردی همش تو دست و پای بابایی بودی یادم پارسال موقع خونه تکون...
28 بهمن 1391

ته دیگ

چند وقتیه که عاشق ته دیگ شدی وقتی ته دیگ باشه دیگه غذا نمی خوری بخاطر همین دیشب اول غذای شما رو کشیدم با اینکه خیلی گرسنه ات بود دو سه تا قاشق بیشتر نخوردی بعد رفتم شام خودمونو کشیدم تا ته دیگ دیدی گفتی ته ..دیگ ته ..دیگ منو بابا هم خوشحال که شما کلمه جدیدی یاد گرفتی ولی وقتی چند تا تیکه ته دیگ خوردی من دوباره از پرسیدم آرنیکا این چیه ؟ و شما جواب دادی گل و من    ...
24 بهمن 1391