بیست و سه ماهگی
.gif)
بیست و سه ماهگیت مبارک عروسکم
تو این ماه از اونجایی که می خواستم شیرتو کم کنم حسابی با هم گردش رفتیم یه روز هم برای اولین بار تنهایی با مامانی رفتیم تیراژه خیلی خوش گذشت تو هم توی بعضی مغازه ها می رفتی و دیگه بیرون نمی اومدی مغازه دارها هم همه ازت استقبال میکردن حتی پشت پیش خون مغازه ها می رفتی مامانی هم بنده خدا همش دنبالت بود و من هم راحت مغازه ها رو نگاه می کردم از یه آژانس مسافرتی هم با بابا تماس گرفتن و دعوتمون کردن و قرار بود بین پنج تا خانواده قرعه کشی کنن و هرکس برنده شد بفرستن تایلند یا جزایر قناری اسپانیا که ما اسپانیا رو انتخاب کردیم گفتن بچه کوچک همراه تون نیارین که ما شما رو پیش مامانی گذاشتیم از اونجایی که شما تو خونه نمی مونی گفتیم می ذاریمتون پارک ملت که از شانس ما حسابی برف اومد و شما و مامانی توی پاساژ صفویه یک ساعت ونیم گشتی برات خوراکی و آب هم گذاشته بودم مامانی می گفتی حسابی پاساژ و بهم ریختی و توی مغازه کفش فروشی رفتی و اتیکت های قیمت و بر می داشتی یه خانمه هم که داشته کفش می خریده رفتی با کفشت کفش بنده خدا رو پوشیدی
منهم که اونجا همش فکرم پیش تو بود آخه تا حالا ازت دور نبودم هی گوشیمو نگاه می کردم بعد از یکساعت و ربع گوشی زنگ خورد صدای گریتو شنیدم که می گفتی مامان مامان آخ که مثل فشنگ دویدم بیرون آخه ظهر هم نخوابیده بودی وقتی دیدمت آروم شدی آخر سرهم برنده نشدیم که نشدیم
از شیر هم هنوز کامل نگرفتمت آخه دلم نمیاد وقتی می گی مامان شیر ، نمی تونم بهت ندم ![]()
فردا هم می خوایم یه تولد برای مامانی بگیریم و سورپریزش کنیم







بیست و سه ماهگی
