تولدت مبارک

عزیزم تولدت مبارک باورم نمی شه که دو ساله شده باشی
٧٣٠ روزه که مادر شدم با تب کردنت تب کردم با خندیدنت خندیدم
حالا دیگه قدر مادرمو خیلی بیشتر از قبل می دونم
خدا خودش نگهدارت باشه
این روزها خیلی از قبل فهمیده تر شدی حالا دیگه به کارای من هم می خندی
هر چی که می گم تکرار می کنی البته بعدش انتظار تشویق داری از این پیشرفتت خیلی خوشحالم حالا وقتی می گم عزیز مامان کیه می گی من وقتی لباسها رو از روی بند جمع می کنم یکی یکی ازت می پرسم می گم این مال کیه ؟ جواب می دی من .....بابا
دیروز داشتم توی آشپزخونه پیاز رنده می کردم من هم که از پیاز رنده کردن گریزونم سرم راه برده بودم کنار چشمام رو هم محکم بسته بودم وقتی کارم تموم شد چشمام باز کردم دیدم بی صدا دولا شدی منو نگاه میکنی بعد بلند زدی زیر خنده وای که قند تو دلم آب شد
خیلی از کلمات و میوه ها و سبزیها رو خودت از سی دی یاد گرفتی و می گی امروز عکس پیاز و دیدی گفتی پیز شب هم به بابا عکس کاهو رو نشون دادی گفتی کاهو
تولدت رو هم یک هفته دیر تر می گیریم چون سرما خورده بودی هنوز خوب نشدی هر روز با هم میریم پارک هنوز شیر رو ازت نگرفتم مسافرت شمال و سرماخوردگی تمام زحمت ها مو به باد داد


تولدت مبارک
