تولد رونیا و وانیا جووون
دیروز تولد رونیا و وانیای عزیز بود صبح رفتیم حموم ناهار هم خوردیم بابا هم قرار بود زود بیاد بعد از ناهار خیلی دلت هوای می می کرده بود هی گریه می کردی و سرتو زمین می زدی فهمیدم که بعد از حموم حتما خوابت گرفته آخه این چند روز بدون می می دیگه بعد از ناهار نمی خوابیدی تا شب بیدار بودی برات بالش آوردم فوری خوابت برد تو ماشین هم حسابی اذیت کردی میخواستی پیاده شی وقتی دیدی گریه فایده نداره بی خیال شدی تا اینکه بالاخره رسیدیم این عکس شما در بدو ورود داشتی بادکنکها و تزیینهای تولد و نگاه می کردی

بیشتر توی اتاق رونیا مشغول بازی بودی فکر نمی کردم اینقدر عروسک بازی دوست داشته باشی خیلی حرفه ای کالسکه رو راه می بردی و به عروسک شیشه می دادی

قربون حس مادرانت برم بچه رو خفه کردی

این هم عکس کادوهایی که گرفتی من که از کتابها خیلی خوشم اومد منتها فکر می کنم یکم برای سن شما زوده تا نابود نشدن باید بزارم برای بعد 



تولد رونیا و وانیا جووون
