آرنیکاآرنیکا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره

آرنیکا گل همیشه بهارم

بیست و دو ماهگی و تولد بابا

  همزمان با تولد بابا بیست و دو ماهه شدی همسر عزیزم تولد مبارک از اینکه اینهمه برامون زحمت می کشی ازت ممنونیم انشاال..همیشه سالم و شاد باشی    آرنیکای ٢٢ ماهه ...
21 بهمن 1391

دوستای آرنیکا

این عکس چندتا از عروسکهاته که خیلی دوستشون داری وقتی هنوز یکسالت نشده بود فقط با پری دریایی بازی می کردی بعد از یکسالگی دیگه نگاهش هم نمی کنی حالا هرجا که میریم هاپو باید باشه بعد از هاپو موش و بع بعی روزی چند دفعه اینها رو می یاری می گی می می یعنی بهشون می می بده منم میگم اینا دیگه بزرگ شدن شیر نمی خورن شیر خانم گاوه رو می خورن به در می گم که دیوار بشنوه ولی تا بغلشون نکنم و الکی بهشون شیر ندم  دست بر دار نیستی از روزی هم که دایی سعید  باب اسفنجی رو برات خریده اون هم به جمع شیرخورهای خونه ما اضافه شده عاشق زمینهای بازی بچه ها هستی اینجا مرکز خرید پونکه البته اصلا از این محل بازی خوشم نیومد خیلی شلوغ بود بچه هم سن و ...
16 بهمن 1391

دندونهای سیزده چهارده پونزده شونزده

دندون دهم کاملا اومده بیرون هنوزه یازدهمی و دوازدهمی کامل بیرون نزده سیزدهم و چهاردهمی و پونزدهمی و شونزدهمی که می شن دندونهای نیش بالا و پایین تا روی لثه خودشونو بالا کشیدن خیلی بد اخلاق شدی خیلی روزی سه چهار دفعه گریه شدید می کنی و همه چی رو گاز می گیری ایشاال.. زودتر دربیان اینقدر اذیت نکنن وقتی یه ساله بودی فقط یه دندون داشتی چقدر برای هر دندونت گریه کردم حالا اینجوری دارن در میان پشت سر هم درست شکل نی نی بعبعی توی shaun the sheep بودی دقیقا همان یه دندون داشتی   آرنیکا مهمونی خونه عمه مینا در حال بازی و پرت کردن مدادها آرنیکا در 13 ماهگی و 21 ماهگ...
4 بهمن 1391

یک دو سه

  خونه مامان اینا که میری هم بازی شما مامانی میشه دیگه فقط وقتی شیر می خوای سمت من میای من هم حسابی استراحت می کنم البته حواست به من هست که یوقت جایی نرم حتی دستشویی حالا عزا گرفتم چه جوری برم آرایشگاه خلاصه توی اتاق بودم و صدات می شنیدم یه دفعه میخ شدم هفت هشت نه چه خوب می شمردی وای که دلم ضعف رفت البته شمردن و از مامانی یاد گرفتی هورا حالا هر روز برات می شمرم که یادت نره ولی دیگه به اون واضحی نشمردی ولی آهنگشو می زنی یا یکی دو تا از شماره ها رو واضح می گی منم گوشامو تیز می کنم کلی ذوق مرگ می شم ...
4 بهمن 1391

دادره بع

چند وقتی که دارم اشکال هندسی رو بهت یاد میدم توی  سی دی با نی نی 1 توی یه قسمتش دایره مربع مثلث و ستاره هست که این چند تا شکل با هم بازی می کنند خیلی این قسمت دوست داشتی ستاره رو که بلد بودی با ماه یادگرفته بودی ولی فقط می گی س س هر چقدر هم تکرار می کنم بگو ستاره فقط می گی س س دایره رو  می گی دادره مربع همان بع حالا هر جا می بینی می گی دادره دادره س س بع بع خیلی هم با دقت نگاه می کنی اون وقت من می گردم دنبالشون خیلی خوشحال می شم وقتی می بینم اینقدر با دقت نگاه می کنی دیشب تو اتاق وانیا روی تختش نشسته بودی گفتی بع بع اول فکر کردم بعبعی و می گی بعد دیدم به مربع های بالای تخت اشاره میکنی ...
4 بهمن 1391

مهمونی یمنا

دیروز خونه خاله مریم دعوت داشتیم چون شما سرما خورده بودی قرار نبود که بریم ولی بعد از ظهر حسابی خوابیدی و تبت هم پایین اومد ساعت هفت تصمیم گرفتیم بریم شما هم خوشحال که داریم می ریم بیرون   شال منو دادی دستم که یعنی زودتر بریم این هم یه عکس با یمنا و هلیا اینجا هم که همتون خواستین برید روی تخت عکس با دایی سعید آیسا طلا   شام هم که لب نزدی فقط بازی کردی و به من هم میگفتی نشین فقط راه برو امروز صبح هم خدا رو شکر اصلا تب نداشتی  ...
23 دی 1391