مهمونی یمنا
دیروز خونه خاله مریم دعوت داشتیم چون شما سرما خورده بودی قرار نبود که بریم ولی بعد از ظهر حسابی خوابیدی و تبت هم پایین اومد ساعت هفت تصمیم گرفتیم بریم شما هم خوشحال که داریم می ریم بیرون
شال منو دادی دستم که یعنی زودتر بریم

این هم یه عکس با یمنا و هلیا

اینجا هم که همتون خواستین برید روی تخت

عکس با دایی سعید

آیسا طلا .gif)

شام هم که لب نزدی فقط بازی کردی و به من هم میگفتی نشین فقط راه برو

امروز صبح هم خدا رو شکر اصلا تب نداشتی
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


مهمونی یمنا
