سی و چهار و سی و پنج ماهگی

عزیز ترینم خیلی وقته که اینجا نیومدم تا برات بنویسم یه دفعه دیدم دو روز به عید نمونده با عجله اومدم تا از تو بگم
از اینکه بزرگ شدی یه کارایی می کنی که باورم نمیشه دستمال ور می داری و شروع می کنی به پاک کردن میزها ولی در مقابل جمع کردن اسباب بازیها کاملا مقاومت می کنی این شده مشکل اساسی این روزهای من وقتی دو تا اسباب بازی جمع کنم چهارتا دیگه میاری ولو می کنی روی زمین
مفهوم کم رنگ و پر رنگ یاد گرفتی به کمرنگ می گی همرنگ مثلا آبی پر رنگ و آبی همرنگ
شبا وقت خواب ازم برنامه فردا رو می پرسی فردا چیکار کنیم
این روزها عاشق کارتون peppa pig شدی تقریبا هر روز بعد از ظهر نگاه می کنی تنها برنامه تلویزیونی مورد علاقه ات هست صدای قهقه خنده هات تو خونه می پیچه مدام می گی باباش چه بامزه است

حالا دیگه توی خریدای خونه با بابا همراهی می کنی بعداز ظهر ها با بابا میری خرید هر روز به یه بهانه وقتی از در میرید بیرون کاملا عشق و تو چشمای بابا می بینم بعضی وقتها هم حسابی بهت حسودی می کنم دلم می خواد بگم منم میام ولی برای اینکه یکم ازم دور باشی مستقل شی جلوی خودم میگیرم
فردا و پس فردا هم کارهای خونه رو می کنیم بعد هم وسایل سفره هفت سین و باهم آماده می کنیم



سی و چهار و سی و پنج ماهگی
