اردیبهشت و خرداد 93
سلام خیلی وقته که ازت ننوشتم حالا هم که شروع کردم به نوشتن نمی دونم از کجا شروع کنم حیفم آومدم وبلاگتو نصفه رها کنم به خاطر همین امشب که زود خوابیدی تصمیم گرفتم بیام و ادامه بدم
پارسال برای ثبت نام کارگاه مادر و کودک به کانون فرهنگی نزدیک خونه رفتیم خانم مسئول اونجا بدون اینکه سن تو بپرسه گفت بچه تون خیلی کوچیکه ما از سه سال به بالا نام نویسی می کنیم خلاصه نزدیکهای زمستون یه بنر دیگه سر مرزداران دیدم که تبلیغ کارگاه های مادر کودک بود ولی چون دیگه هوا داشت سرد میشد دنبالش نرفتم تا اینکه از اول فروردین امسال دوباره پیگیر کلاسها شدم که گفتن آدرس عوض شده و شما رزرو می کنیم برای خرداد ماه خلاصه چندین دفعه رفتم و اومدم تا اینکه موفق به ثبت نام شدم روزی که برای ثبت نامه رفته بودیم کلی استرس داشتم آخه هنوزززز با قریبه ها خوب تا نمی کنی ولی خانمی که ثبت نام می کرد خیلی خیلی خوش برخورد بود کلی از حرفها و ادا هاش خندیدی که بعد فهمیدم ایشون مربی تون هستن و از این بابت خیلی خوشحال شدم
اینم عکس کوله ات که مامان اعظم بهت عیدی داد خیلی دوستش داری حتی توی کلاس یه لحظه از خودت جدا نمی کنی به همه هم نشونش میدی
البته توی خونه اصلا تحویلش نمی گیری

یه روز بعد از ظهر دیدم هیچ خبری ازت نیست وقتی اومد تو اتاق دیدم با پاستل صورتتو سیاه کردی گفتم چی کار می کنی گفتی بابا شدم می بینی



اردیبهشت و خرداد 93
