شبا
سلام گلم شبا كه بابايي ميره ميخوابه چراغا يكي يكي خاموش مي شه ديگه راهي به جايي نداري بي سر و صدا راهتو مي كشي و ميري تو اتاقت جديدا هم با دو پا بعضي موقعه ها هم همان چهار دست وپاي قديمي فرش اتاقت را جمع مي كني بعد دوباره پهن دلم مي سوزه ميام چراغ و برات روشن مي كنم و تا ميبينم مشغولي ميدوم ميرم تو آشپزخونه بلكه يه كم كارامو جلو بندازم صدای پرت کردن اسباب بازیها بعد هم صدای قهقه ات توی دلم قربون صدقت می رم الانه که همشون رو خراب کنه فدای سرش تند تند یه کاری می کنم و از دور نگاهت می کنم ساعت 12 و نیمه خسته می شی شروع می کنی به غرغر میآرمت تو هال دوباره می رم تو آشپزخونه این دفعه صدا تو نازک کردی حرف می زنی میام نگاهت می ک...
نویسنده :
مامان
1:17








